طاهاطاها، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

طاها نفس مامان و بابا

طاهای مامان زردی گرفته

پسرم قرار بود 24 ساعت بعد از به دنیا اومدنت با هم بریم خونه ولی .....تو زردی داشتی و باید دوتایی با هم تو بیمارستان میموندیم.چقدر بد من باید تو اتاق مادران میخوابیدم و تو توی اتاق مراقبت های ویژه. نمیدونی چه لحظه های بدی بود وقتی میدیدم تو تو دستگاه خوابیدی در حالی که چشماتو بستن اگه بدونی مامان و بابا توی اون چندروز چقدر قصه خوردن و چقدر مامان برات گریه میکرد.ولی اشکالی نداره اینم بالاخره تموم میشد عزیزم    ...
3 فروردين 1389

من پسرم

طاها  جون وقتی بدنیا اومدی تو بیمارستان بهت یه کارت دادن که اولین کارت شناسایی تو بود .توی این کارت نوشته بود که عزیز دل مامان یه پسر.توش همه خصوصیات تورو نوشته بود: تولد من روز:2    ماه:1   ساعت:3:30   سال:89 وزن من:3500گرم   قد من:51   دور سر من:35   دور سینه من:35 وای که چقدر تو نازی عزیزم.بابا همون روز رفت از بیمارستان گواهی ولادتتو گرفت پسرم.نمیدونی پسرم بعد از بدنیا اومدنت چقدر هر کاری که منو بابا برای تو انجام میدیم شیرین و قشنگ   ...
2 فروردين 1389

وطاها کوچولو بدنیا اومد...

                                                           سلام پسرم خوش اومدی عزیزم.تولدت مبارک. وای وای  تو چقدر کوچولویی چه دستای کوچولویی چه پاهای کوچولویی؟؟؟؟؟؟؟؟چه حس خوبی بود وقتی بعد از اون همه درد صدای گریه تو رو شنیدم انگار همه دردمو یه دفعه فراموش کردم.قشنگترین صدایی بود که تا حالا شنیده بودم .بالاخره پسرم پاهای کوچیکشو تو دنیای به این ب...
2 فروردين 1389

طاها داره میاد

  طاهاجون میدونی تو چجوری بدنیا اومدی: درست روز اول عید وقتی ماو خاله الهه اینا خونه مامان جون بودیم و داشتیم ناهار میخوردیم(سبزی پلو با ماهی)ساعت تقریبا٢بودکه یهو مامان پریسا احساس کردوقتشه که تو بدنیا بیای برای همین همه سریع رفتیم بیمارستان ودکتر گفت توداری پاتو به این دنیای قشنگ میذاری ولی پسرم اومدن تو همراه بود با ٩ساعت دردخیلی خیلی شدید مامان.اما میدونی چیه تحمل ٩ ماه سختی و٩ساعت درد شدید ارزش اینو داشت که خدا یه پسر پاک ومهربون وشیرین به ما هدیه بده(بدنیا اومدن تو قشنگ ترین اتفاق زندگی منو بابا بود) این عکسها درست چند ساعت قبل از بدنیا اومدن تو گرفته شده عزیزم ...
1 فروردين 1389

اتاق طاها

سلام پسر مهربونم میخوام برات از اول اولش تعریف کنم از وقتی که همه سیسمونی تورو مامان جون فرستاد خونمون.تقریبا 15 روز مونده بود به بدنیا اومدنت عزیزم.ما تازه به این خونه اسباب کشی کرده بودیم.اون روز وقتی وسایلت رسید منو بابا(البته بیشتر بابا )همه وسایلتو چیدیم و همه کارای اتاق قشنگتو انجام دادیم بعدش اومدیم خونه مامان جون تا همه با هم منتظر بدنیا اومدن تو باشیم عزیزم .نمیدونی مامانو بابا چقدر خوشحال بودن از اومدنت پسر گلم . ...
17 اسفند 1388